بررسي مسائل استراتژي، جنگ، روابط بين الملل 11

 

عوامل ساختارى تعيين كننده استراتژى معاصر

 

 

كشورها، نظام بين المللى (196) و سازمانهاى بين المللى بيش از افراد (سياستمداران و اسـتـراتـژيـسـتها)، گروهها (مانند گروههاى فشار و با نفوذ)(197) و شركتهاى چند مـليـتـى ، در اتـّخـاذ، هدايت و سازماندهى سياستها و استراتژيها نقش دارند؛ امّا اين سه مؤ لفه بـه يـك انـدازه داراى نـقـش نـيـسـتـنـد، بـلكـه چـون كـشـورهـا از اسـتقلال بيشتر در تصميم گيرى ، توانايى افزونتر در تنظيم امور داخلى و قدرت فراوانتر در بـرقـرارى روابـط ديـپـلمـاتـيـك بـا عـنـاصـر ديـگـر تـصـمـيـم گـيـرى (مـانـنـد سازمانها و شـركـتـهـا)(198) بـرخـوردارنـد، مـهـمـتـرين مؤ لفه در سياست بين المللى محسوب مى شـونـد.(199) بـه هـمـيـن دليـل ، در بـررسـيـهـايـى كـه از سـه عـنـصـر فـوق بـه عمل مى آيد، نخست به بررسى كشور مى پردازيم .

 كشـور

كـشـور بـه مـفـهـوم امـروزى ، ثـمره و نتيجه (عهدنامه وستفاليا) است . اين عهدنامه كه بعد از جـنـگـهـاى سـى سـاله پـروتـسـتـانـهـا و كـاتـوليـكـهـا در اروپـا ـ در سـال 1027 ه‍ . ش . / 1648 م . بـيـن طـرفـيـن جـنـگ بـه امـضـا رسـيد، ويژگيهاى جديدى مانند اسـتـقـلال و آزادى عـمـل در امـر سـيـاسـتـگـذارى (حـاكـمـيـت مستقل ) و تاءسيس مراكز نوين قانونگذارى ، اجراى قانون و نظارت بر اجراى آن را به ارمغان آورد. ايـن ويـژگـيـهـاى جـديـد بـه انـضـمـام دو عـنـصـر سـرزمـيـن و مـردم ـ كـه قـبـل از دو عـنـصـر فـوق هـم مـوجـود بـوده اسـت ـ از مـهـمـتـريـن عـنـاصـر تـشـكيل دهنده كشور يا دولت (200) به مفهوم كنونى به حساب مى آيند(201). بر اين اساس ، هر يك از عناصر بالا را مورد بررسى قرار مى دهيم .

عناصر ساختارى تكوين دولت (كشور)

الف ـ سـرزمـيـن : سـرزمـيـن يـكى از عناصر تشكيل دهنده دولت يا كشور است . اين عنصر به يك منطقه جغرافيايى و يا يك ناحيه از كره زمين كه با مرزهاى معينى مشخص شده است و تعدادى مردم در آن سـاكـن بـاشـنـد، اطـلاق مى شود. بنابراين ، براى تاسيس يك كشور، سرزمين و مردم دو عـنصر تفكيك ناپذير به شمار مى روند، زيرا زندگى مردمى كه به دور هم گرد آمده اند، در مكانى به نام سرزمين شكل مى گيرد.(202)

اگـر چه سرزمين شرط اصلى براى پديد آمدن كشور است ، امّا يك استثنا در اين باره وجود دارد و آن زمـانـى اسـت كـه دولت بـه مـفـهـوم كـابـيـنـه دولت (نـه بـه مـفـهـوم كـشـور) بـه كـار رود.(203) در ايـن صـورت ، سـرزمـيـن شـرط اسـاسـى بـراى تـشـكيل دولت محسوب نمى شود. (دولتهاى در تبعيد) كه ابتدا در خارج از مرزهاى يك سرزمين شكل مى گيرند، مثالى روشن در اين زمينه است .(204)
مـكـانـى كـه سـرزمين ناميده مى شود، فقط شامل سطح و امتداد زمين نمى گردد، بلكه زير، روى زمـيـن و حـتـى فـضـاى مـاوراء جـو را نـيـز دربـرمـى گـيـرد. ايـن قـاعـده شـامـل سطح ، عمق و فضاى بالاى دريا و حتّى جزايرى كه در محدوده جغرافيايى آن كشور قرار دارد، نـيـز مـى گـردد؛ بـا يـك كـشـور در سـراسـر ايـن مـحـدوده ، از صـلاحـيـت اعمال قدرت برخوردار است .(205)

وسـعـت كـم يـا زيـاد چـنـيـن سـرزمـيـنـى شـرط اسـاسـى بـراى تـشـكـيل يك كشور و دولت به شمار نمى رود. براين اساس ، شوروى (سابق ) با وسعت 7/22 ميليون كيلومتر مربع و جزيره مالت در درياى مديترانه با مساحت 316 كيلومتر مربع ، دو كشور محسوب مى شوند كه داراى حقوق يكسان هستند؛ امّا وسعت كم يا زياد يك سرزمين ، رابطه مستقيمى بـا قـدرت يـك كـشـور و دولت پـيدا مى كند. در نتيجه ، كشور وسيع در مقايسه با كشور كوچك (206) و كـم وسـعـت ، از قـدرت بـالفـعـل و بـالقـوه بـيـشـتـرى در تصميم گيريهاى سياسى و نظامى (استراتژى ) بهره مند است .(207)

در درون ايـن سـرزمـيـن ، دسـتـگـاهـهـاى حـكـومـتـى (قـوه مـقـنـنـه ، مـجـريـه و قـضـايـيـه ) شـكـل مـى گـيـرنـد و در هـمين چهارچوب ، قدرت دستگاههاى فوق قابليت اجرا پيدا مى كنند. به بـيـان ديـگـر، يـك كـشـور در مـحـدوده مـرزهـاى خـويـش قـادر اسـت ، بـدون هـيـچ گـونـه مـشـكـل جـدى بـه اتـّخـاذ و اجـراى اسـتـراتـژيـهـاى مـختلف و مناسب مبادرت نمايد.(208) بـنـابـرايـن يـك كـشـور در خـارج از مـرزهـاى سـرزمين خود بدون رضايت ساير عناصر تصميم گيرنده نظام جهانى قادر به اعمال هيچ گونه قدرتى نيست .(209)

ب ـ مـردم : مـردم عـنـصـرى ديـگـر از مـجـمـوعـه عـنـاصـر تشكيل دهنده دولت و كشور به شمار مى رود. مراد از مردم ، انبوهى از زنان و مردانى هستند كه در يـك سـرزمـيـن بـه زنـدگـى مـشـتـرك مـشـغـولنـد و از فـرامـيـن يـك حـكـومـت واحـد پـيـروى مـى كـنند.(210) در مقابل ، حكومت نيز تكاليفى نسبت به آنها دارد. در واقع ، همواره رابطه و پيوند متقابلى بين مردم و حكومت برقرار است .(211)
بـراى تـشـكـيل يك كشور به تعداد معينى از مردم نياز نيست . بر اين اساس ، هر يك از دو كشور برونئى در آسياى جنوب شرقى با جمعيتى كمتر از پانصد هزار نفر و چين بيش از يك ميليارد و دويـسـت مـيـليـون نـفر، كشور محسوب مى شوند و از اين حيث تفاوتى با هم ندارند. همچنين براى تاءسيس كشور به ميزان مشخصى از سواد، نظم و انضباط، دانش ‍ فنى و مانند آن كه از عناصر كيفى جمعيت به شمار مى روند، نيازى نخواهد بود.(212)

هـر چـنـد كـمـيّت و كيفيّت جمعيت در شكل گيرى يك كشور تاءثيرى ندارد، امّا هر يك از اين دو به نـحـوى در افـزايش يا كاهش قدرت يك كشور و دولت براى تعيين استراتژى مناسب تاءثير مى گذارند. به عنوان مثال ، دو كشورى كه داراى جمعيت يكسان هستند، در يك جنگ احتمالى ، پيروزى بـا آن كـشـورى خواهد بود كه جمعيت آن از همگونى ، روحيه و ايمان قوى و نظاير آن برخوردار باشد.(213)
چـه عـوامـلى مـوجـب مـى شـود كـه مـردم دور هـم گـرد آيـنـد و يـك دولت و كـشـور را تـشـكـيـل دهـنـد؟ به اين سؤ ال جوابهاى مختلفى داده شده كه در آنها به عواملى چون اشتراك در نـژاد، مـذهـب ، زبـان و امـثـال آن اشـاره شـده اسـت . امـا در حـقـيـقـت ايـن عوامل به تنهايى قادر نيستند، باعث تشكيل يك كشور شوند،(214) بلكه اهداف مشترك ، تصورى مشترك از آينده و مهمتر از همه تعلقِ خاطر، وابستگى و علاقه اى كه مجموعه اى از مردم نـسـبـت بـه هـم و نـسـبـت بـه مـكـان زنـدگـىِ خـود دارنـد، عـامـل اصلى در ايجاد يك كشور و دولت و ادامه حيات آن محسوب مى شود،(215) و به آن امكان انتخاب و پيشبرد استراتژى مستقل را مى دهد.
گر چه هر يك از عوامل نژاد، مذهب و زبان به تنهايى قادر به تاءسيس يك كشور نيستند، امّا از يـك سـو گاهى يكى از عوامل فوق در ايجاد يك دولت داراى برجستگى بيشترى است . به عنوان مـثـال ، عامل مذهب (دين ) نسبت به ساير عوامل مورد اشاره ، در پيدايش ‍ كشور مسلمان پاكستان نقش بـرجـسـتـه تـرى داشـتـه اسـت . از سـوى ديـگـر، گـاهـى تـاءكـيـد بـر يـكـى از عـوامـل فوق ، استراتژيهاى منطقه اى و جهانى را تحت تاءثير قرار مى دهد. آلمان نازى كه با تـاءكـيـد بـر نـژاد بـاعـث ايـجـاد و گـسـتـرش دو جـنـگ جـهـانـى شـد، مثال روشنى در اين باره به حساب مى آيد.
(216)

ج ـ حـكـومـت : براى تشكيل كشور، علاوه بر سرزمين و مردم به عنصر حكومت هم نياز است . در اين مـعـنـا، حـكـومـت بـه عـدّه مـعـدودى از مـردم گفته مى شود كه وظايف قانونگذارى ، اجراى قانون و نظارت بر اجراى آن را برعهده دارند. به بيان ديگر،

(حـكـومـت سـازمـانى [است ] كه داراى تشكيلات و نهادهاى سياسى چون قوه مقننه و قوه مجريه و قوه قضاييه باشد.)(217)

بـا وجـود ايـنكه همه حكومتها از قواى سه گانه مقننه ، مجريه و قضاييه برخوردارند، امّا نوع روابـط و يـا نـظـارتـى كـه بر سه قوه صورت مى گيرد، انواع مختلفى از حكومتها را پديد آورده اسـت .(218) بـرايـن اسـاس ، در يـكى از مهمترين طبقه بنديهاى حكومت ، آن را به اخـتـلاط قوا(219)، تفكيك قوا و همكارى قوا تقسيم مى كنند. در اسلام نيز اگر چه طبقه بـنـدى حـكـومـتـهـا بر پايه ايمان و اعتقاد به خداوند انجام مى گيرد، ولى حكومت اسلامى را مى تـوان بـراسـاس تـفـكـيـك قـوا و مـانـنـد آن بـه وجـود آورد. بـه عـنـوان مـثال ، مطابق اصل 57 قانون اساسى ، حكومت در جمهورى اسلامى بر مبناى تفكيك قواست كه در آن ارتـبـاط قـواى سـه گـانـه بـه وسـيله ولايت فقيه كه در راءس نظام قرار دارد، صورت مى گيرد.(220)

حـكـومـتـهـاى اسـلامـى و مـردمـى چون براساس خواست و انتخاب مردم تحقق مى يابند، از حمايت و پـشـتـوانـه (مـشـروعـيـت )(221) آنـان بـرخـوردارنـد. در نـقـطـه مـقـابل آن ، اگر حكومتى بدون خواست مردم به قدرت رسيده باشد، از مشروعيت بهره مند نخواهد بـود. بـنابراين ، سياستها و استراتژيها در آن بدون در نظر گرفتن نظريات مردم انجام مى شـود.(222) روشـن است چنين تصميم گيريهاى سياسى و نظامى ، سست و شكننده خواهد بود.

بـا ايـن وصـف ، نـوع حـكـومـت ، مـشـروعـيـت و يـا فـقـدان مـشـروعـيـت يـك حـكـومـت تـاءثـيـرى در شـكـل گـيـرى كشور ندارد. امّا هر يك از دو عنصر فوق در كاركرد حكومت تاءثير بسزايى دارد. هـمـيـن مساءله تاءثير مستقيمى بر تصميم گيريهاى مختلف حكومت بر جاى مى گذارد. به بيان ديگر، حكومتهاى مردمى سعى دارند در جميع تصميم گيريهاى خود به نظريات مردم توجّه كنند. ايـن امر اتّخاذ هرگونه تصميم گيرى سياسى ، نظامى (استراتژى ) و مانند آن را، بخصوص در شرايط بحرانى (مانند شروع يك جنگ ناگهانى ) طولانى تر خواهد كرد. در عوض تصميمى كه برخواست مردم استوار باشد، از حمايت همه جانبه آنان برخوردار خواهد بود.(223)
د ـ حـاكـمـيـت : هـر يك از سه عامل سرزمين ، جمعيت و حكومت در سازمانها و گروههاى ديگرى غير از دولت و كشور مشاهده مى شود. اين مطلب ، با نگاهى گذرا به يك گروه (سياسى و غيرسياسى ) فـهـمـيـده مـى شـود، زيـرا يـك گـروه داراى تعدادى عضو است كه در قلمرو و مكانى خاص به فـعـاليـت مى پردازد و به قانونگذارى و نظارت بر حسن اجراى آن مبادرت مى نمايد. امّا از يك سو، عناصر فوق به شكل عاليترين و سازمان يافته ترين آن فقط در دولت و كشور ديده مى شـود و از سوى ديگر، عنصر حاكميت به تنهايى در دولت و كشور موجود است و ساير گروهها از آن بى بهره اند.(224) و بطور دقيق همين عنصر است كه به يك كشور، قدرت كافى براى تعيين استراتژى دلخواه را مى دهد.

عنصر حاكميت كه به دولت و كشور اختصاص دارد، به معناى قدرت برتر و مطلقِ فرمانروايى اسـت كـه نـسبت به اتباع و داراييهاى آنها اِعمال مى شود. به بيان ديگر، قدرت مسلطى است كه بالاتر از آن قدرت ديگرى وجود ندارد و در تصميم گيرى (سياسى و نظامى ) و اجراى آن ، از هـرگـونـه قـدرت بـشـرى مـسـتقل است . چنين حاكميتى به وسيله بالاترين مرجع تصميم گيرى سياسى (و نظامى ) جامعه (اعم از فرد، گروه يا سازمان ) انجام مى پذيرد. گفتنى است كه اين تـعـريـفـهـا بـيـشـتر اشاره به بعد داخلى حاكميت دا)رد.(225) در اينجا بهتر است ، قبل از پرداختن به ابعاد حاكميت اشاره اى به سابقه حاكميت داشته باشيم .(226)

از ابـتـداى تـاريـخ بشر، حاكميت را مى توان در هر حكومتى كه با اتكا به خود، به اداره امور جامعه مى پرداخت ، مشاهده نمود. براى اوّلين بار واژه حاكميت توسط (ژان بُدن ) فرانسوى در كتاب شش رساله در زمينه جمهورى (سال 956 ه‍ . ش . / 1577 م .) به كار رفت و سپس توسط دانـشمندان ديگر توسعه و گسترش يافت . به عقيده ژان بُدن ، حاكميت به مفهوم قدرت برتر فقط از آن پادشاه است و اوست كه توانايى انجام هر كارى را دارد. چنين قدرتى را پادشاه به موجب مشيت الهى (و نه مردم ) به دست مى آورد.(227)

اشـاره شـد كـه حـاكـمـيـت داراى دو بـعد داخلى و خارجى است . در بعد داخلى حاكميت (قوّه حاكمه ) انـحـصـار قـدرت را در اخـتـيار دارد و هيچ گونه تقسيم قدرتى را نمى پذيرد. براين اساس ، حـاكميت در قلمرو مرزهاى يك سرزمين نامحدود است . به بيان ديگر، قوه حاكمه كشور تحت انقياد هـيـچ قـدرتـى نـيـست .(228) در نتيجه حاكميت در بعد داخلى به معناى آزادى به كار مى رود، يـعـنـى دولت بـا آزادى تـمـام بـه اِعـمـال قـدرت و اجراى تصميماتش مى پردازد و هرگاه تـوسـط فـرد، گـروه و يـا سـازمـانـى مـانـعـى بـر سـر راه اِعمال كامل قدرتش (مانند مانعى كه در سر راه اجراى استراتژى مورد نظر) فراهم شود، بشدت با آن مقابله مى كند.(229)
حاكميت در بعد خارجى به اين معناست كه يك كشور زير نظر هيچ قدرت خارجى نيست و سلطه هر كـشور ديگرى را نفى مى كند. از اين حيث ، كشورى داراى حاكميت است كه از دولت ديگرى فرمان نـبـرد و وابـسـتـه بـه آن نـبـاشد. در حقيقت ، حاكميت موجب مى شود كشورها نتوانند بدون رضايت يـكـديگر در محدوده سرزمينىِ يكديگر مداخله نمايند. امّا هميشه اين طور نيست ، بلكه كشورها به مـيزان قدرتى كه از آن برخوردارند بدون محترم شمردن مرزهاى سرزمينىِ ديگر كشورها و به منظور تحقق هدفهاى استراتژيكى خود، در امور داخلى آنها مداخله مى كنند.(230)

عـلى رغـم اين مساءله ، كشورهاى قدرتمند نيز از حاكميت مطلق برخوردار نيستند. در واقع حاكميت هـيـچ كـشـورى نـامـحـدود نـيـسـت . مـحدود شدن حاكميت به صورتهاى مختلفى صورت مى گيرد. اوّل ايـنكه ، بخشى از حاكميت كشورها توسط خود آنها با پيوستن به سازمانهاى بين المللى ، پيمانهاى منطقه اى و مانند آن كاهش مى يابد، زيرا يك كشور عضو از نظر اخلاقى و حقوقى ملزم به رعايت قوانين آن سازمانها مى باشد.(231) دوم اينكه ، در عرف بين المللى ، حقوق بـيـن المـللى بـر حقوق داخلى برترى دارد و براين اساس ، قوانين و قواعدى بدون خواست يك كشور، از سوى مجامع جهانى و يا كشورهاى ديگر، در آن كشور به اجرا درمى آيد. (مانند نظارت بر فعاليتهاى اتمى عراق و كره شمالى ) در بعد داخلى نيز، حاكميت مفهوم مطلق خود را از دست داده اسـت ، زيـرا حـق حـاكميتى كه امروزه به فرمانروايان داده مى شود، به وسيله قانون محدود مى شود.(232)

حـاكـمـيـت به وسيله افزايش (همبستگى متقابل ) نيز محدود گشته است .(233) همبستگى مـتـقـابـل كـه ويـژگـى دنياى امروز است ، به طرق مختلفى باعث محدوديت حاكميت شده است . به عـنـوان مـثـال ، هـر كـشـورى بـراى تاءمين نيازهاى خود ـ با توجه به اينكه هيچ كشورى در همه ابـعـاد بـى نـيـاز و خودكفا نيست ـ نيازمند به همكارى با ديگر كشورهاست . همچنين توسعه بى نـظـيـر ارتـباطات (مانند مطبوعات ، صدا، تصوير و ماهواره ) از اهميت مرزها كاسته و پيوندهاى نـزديـكترى را بين مردم كشورها به وجود آورده است . همچنين خطرات جديد و نوظهورى پيش پاى جـهـان امـروز قـرار دارد كـه مـقـابـله بـا آن مـحـتـاج هـمـكـارى مـتـقـابـل جـهـانـى اسـت .(234) بـنـابـرايـن ، بـا مـحـدود شـدن دايـره حـاكـمـيـت ، آزادى عمل سياستمداران در تصميم گيرى مستقل نظامى نيز كاهش يافته است .

بـخـش مـهـمـّى از مـبـاحـث مـربـوط بـه حـاكميت به انواع (يا ريشه هاى ) آن ارتباط پيدا مى كند، حـال ، سـؤ ال اسـاسـى آن اسـت كـه مـنـشـاء حـاكـمـيـت از كـجـاسـت ؟ در ايـن مـورد حـداقـل سـه نـظـريـه وجود دارد. طبق اوّلين نظريه كه تحت عنوان (حاكميت الهى ) از آن ياد مى شـود، حـاكميت از آنِ خداست و اوست كه اين حاكميت را به فرد (پادشاه )، نهاد و يا گروه حاكم ، به منظور اداره امور جامعه و يا هدايت مردم اعطا مى كند. چنين حاكميتى داراى دو جنبه است ، جنبه اى از آن به رسالت راستين انبياى الهى و ائمه اطهار(ع ) برمى گردد و جنبه ديگر آن مربوط به افرادى مى شود كه به دروغ و براى مشروعيت بخشيدن به فرمانروايشان ، اختيارات خويش را ناشى از موهبت الهى معرفى مى كردند.(235)

نظريه ديگرى كه درباره منشاء حاكميت وجود دارد، نظريه حاكميت مردم است . مطابق اين نظريه كـه ثـمـره تـلاش موفقيت آميز غرب براى رهايى از حاكميت كليسا در اروپاى قرن 10 ه‍ . ش . / 16 م . و بـعـد از آن اسـت (236)، حـاكـمـيـت نـاشـى از مـردم اسـت . امـّا چون همه مردم به صـورت مـسـتـقـيـم و دسـتـه جـمـعـى نـمـى توانند به حكومت بپردازند، اين حق خويش را از طريق انـتـخـابـات و آراى عـمومى به نمايندگان خود واگذار مى كنند. بدون ترديد چنين حاكميتى كه بـدون ارتـبـاط بـا سـرچـشـمـه هـاى وحى و در چهارچوب انديشه خطاپذير انسانى صورت مى گيرد، مصون از لغزش نيست .(237)

نـظريه سوم در زمينه حاكميت ، داراى دو بعد الهى و انسانى است ، مطابق اين نظريه ـ كه نظام مـقـدّس جـمـهـورى اسـلامى ايران به استناد اصل 56 قانون اساسى بر پايه چنين حاكميتى بنا شـده اسـت ـ حـاكـمـيـت مـطـلق بـر جـهان و انسان از آنِ خداست و اوست كه انسانِ آزاد و مختار را بر سـرنـوشـت خـويـش حـاكـم كـرده اسـت . در ايـن نـظـريـه كـه بـرگـرفـتـه از اوليـن اصـل اعتقادى مسلمانان است ، از يك طرف مسلمانان فقط خداوند را شايسته فرمانروايى مى دانند و از طرف ديگر عقيده دارند، در زمان غيبتِ امام زمان (عج ) خداوند به آنان در محدوده مقررات اسلام ، حـق تـعـيـيـن سـرنـوشـت ، از طـريـق انـتـخـاب ولى فـقـيـه جـامـع الشـرايـط را اعـطا كرده است .(238)

تـسـهـيـلات و يـا مـحدوديتى كه هر يك از انواع حاكميتها براى تعيين نوع استراتژى فراهم مى آورد، با ديگرى متفاوت است . به عنوان مثال ، در زمان غيبت امام زمان (عج ) در حاكميت از نوع سوم ، تصميمات سياسى و نظامى مبتنى بر دو بعد معنوى و مادى گرفته مى شود و از اين حيث امكان بـه مـوفقيت رسيدن اين تصميمات بيشتر از تصميماتى است كه در شكلهاى ديگر حاكميت اتّخاذ مى شود.


منابع :

196- نـظـام بـيـن المـللى مـحـيـطـى اسـت كـه در آن كـشـورهـا عـمـل مـى كـنـند ، بگونه اى كه جهت گيريها ، نيتها و خواسته هاى كشورهاى مزبور از نظام بين المـللى تـاءثـيـر مـى پـذيـرد . (ر . ك : اصـول سـيـاسـت خـارجـى و سـيـاسـت بـيـن الملل ، قوام ، ص 28 .)

197- گـروهـهـاى فـشـار و بـانـفـوذ ، گـروههاى سازمان يافته اى هستند كه با استفاده از امكاناتى كه در اختيار دارند ، براى تحقق اهداف خود بر دولت (قوه مجريه ) فشار مى آورند ، امّا بر خلاف حزب سياسى ، در جهت دستيابى به قدرت سياسى فعاليت نمى كنند .

198- مـنـظـور ، نـظـام بـيـن المللى ، سازمانهاى بين المللى ، گروه هاى فشار و بانفوذ ، شركتهاى چندمليتى و مانند آن است .

199- روابط بين الملل در جهان متغير ، فرانكل ، ص 17 .

200- در لغـت دولت بـه مـعـنـى مـال ، ثـروت ، اقبال ، بخت ، حكومت ، قدرت ، فرمانروايى و كشور به معناى اقليم ، سرزمين ، موطن و زيستگاه آمـده اسـت هـمـان طـور كه مشخص است اين دو واژه اگر با هم به كار روند ، نواقص مفهومى هم را رفع مى كنند به همين جهت على رغم اينكه در متون علوم سياسى اين دو واژه به صورت تركيبى به كار مى روند ، ولى در سراسر اين قسمت به يك معنا به كار مى رود .

201- تعاريف مختلفى از كشور و دولت شده است ؛ وجه مشترك آنها اين است كه هرگاه چهار عـنـصـر سـرزمـيـن ، مـردم ، حـكـومـت و حـاكـمـيـت دور هـم گـرد آيـنـد ، دولت و كـشـور تشكيل مى شود .
202- فـقـه سـيـاسى ، عباسعلى عميد زنجانى ، 2 ج ، ج 1 ، ص 94 ، انتشارات اميركبير ، 1366 .
203- يـكى از معانى دولت ، كابينه دولت يا كابينه وزيران است كه توسط نخست وزير اداره مى شود .
204- حـقوق اساسى و نهادهاى سياسى ، ابوالفضل قاضى ، ص 213 ، دانشگاه تهران ، 1370 .
205- همان ، ص 211 .

206- كـشـور كـوچك هميشه به معناى كشور كم وسعت نيست ، اما در اينجا به معناى كشور كم وسعت به كار رفته است .

207- اصول سياست خارجى و سياست بين الملل ، قوام ، ص 20 .

208- حـقـوق اسـاسـى و سـاخـتار حكومت جمهورى اسلامى ايران ، قاسم شعبانى ، ص 46 ، انتشارات اطلاعات ، 1373 .

209- در اسـلام چـون مـرزهـا بـراسـاس عـقـيـده (و نـه بـرمـبـنـاى مـسـائل قومى ، نژادى و مانند آن ) تعيين مى شود تا جايى وسعت دارد كه مسلمانان در آن زندگى مى كنند . (ر . ك : فقه سياسى در اسلام ، ابوالفضل شكورى ، 2 ج ، ج 1 ، ص 427 ، مؤ لف ، 1361 .)

210- در كشورهايى كه حتى بخشى از قدرت در دست ايالتها (استانها) است ، با اين وصف قدرت اصلى در دست دولت مركزى است .

211- حقوق اساسى و ساختار جمهورى اسلامى ايران ، شعبانى ، ص 45 .

212- اصول سياست خارجى و سياست بين الملل ، قوام ، ص 18 .

213- همان ، ص 20 .

214- دربـاره چـگـونـگى تشكيل ملت ، دو نظريه معروف وجود دارد ، نظريه آلمانى ، علت تـشـكـيـل مـلت را عـامـل نـژاد مـى دانـد امـّا نـظـريـه فـرانـسـوى مـجـمـوعـه اى از عوامل فوق را موجب ايجاد ملت معرفى مى كند .

215- نظريه هاى مختلف در روابط بين المللى ، حسين سيف زاده ، ص 131 ـ 140 ، سفير ، 1369 .
216- بنابراين ، هيچ يك از عوامل مورد اشاره در تاءسيس يك كشور تاءثير تام ندارد ؛ در غـيـر ايـن صورت ما بايد شاهد آن باشيم كه همه مردمى كه داراى يك نژاد ، يك دين و يك زبان هستند ، زير پرچم يك كشور گرد آيند ، در صورتى كه اين گونه نيست . (ر ك : اسلام و حقوق بين الملل عمومى ، دفتر همكارى حوزه و دانشگاه ، ص 290 ، سمت ، 1372 . )

217- فقه سياسى ، عميد زنجانى ، ص 94 .

218- بـه عـنـوان مـثـال ، مـدل هـمـكـارى قـوا رژيم كشورهاى فرانسه ، انگلستان ، بلژيك ، تركيه را در برمى گيرد . بايد يادآور شد رژيمهايى كه به نحوى همكارى قوا را پذيرفته انـد ، رژيـمـهـاى پـارلمـانـى و رژيـمـهـايـى كـه بـراساس تفكيك قوا اداره مى شود ، رژيمهاى رياستى گفته مى شود .
219- مـراد از اخـتـلاط قـوا آن اسـت كـه قـوه مـجـريـه سـايـر قـواى ديـگـر را بـه شكل بارزى در كنترل خود داشته باشد مانند حكومت موسولينى در ايتاليا .

220- اصول روابط بين الملل و سياست خارجى ، بهزادى ، ص 62 .

221- مشروعيت كه به معناى برخوردارى يك رژيم از حمايت همه جانبه مردم خويش است ، با بر حق بودن حكومت متفاوت است ؛ يك رژيم ممكن است مشروع باشد ، ولى بر حق نباشد . به عقيده ما حكومتهاى غربى مشروعند ، ولى برحق نيستند .

222- اصول سياست خارجى و سياست بين الملل ، قوام ، ص 78 ـ 79 .

223- بـه عـنـوان مـثـال چـون تـصـمـيم به ادامه جنگ تحميلى ، برخواست مردم استوار بود، ازحمايت همه جانبه آنان نيز برخوردار بود.

224- حقوق اساسى و نهادهاى سياسى ، قاضى ، ص 176 ـ 184 .

225- حـاكـمـيـت داراى دو بـعـد داخـلى و خـارجى است كه در صفحات بعد به توضيح آن مى پردازيم .
226- حقوق اساسى جمهورى اسلامى ايران ، محمد هاشمى ، 2 ج ، ج 2 ، ص 1 ـ 8 ، دانشگاه شهيد بهشتى ، 1372 .

227- سياست بين الملل و سياست خارجى ، مقتدر ، ص 52 ـ 55 .

228- همان .

229- اصول سياست خارجى و سياست بين الملل ، قوام ، ص 21 ـ 22 .

230- حقوق اساسى و نهادهاى سياسى ، قاضى ، ص 184 ـ 188 .

231- با وجود اينكه كشورها مى دانند با عضويت در سازمانهاى بين المللى از ميزان حاكميت آنان كاسته مى شود ، امّا الحاق و عضويت به سازمانهاى بين المللى منافعى براى آنها دارد .
232- حقوق اساسى و نهادهاى سياسى ، قاضى ، 185 ـ 201 .

233- مـراد از هـمـبـستگى متقابل آن است كه كشورها نيازهايى دارند كه تاءمين آن در صورت هـمـكـارى بـا يـكـديـگـر امكان پذير است ، اين مساءله منجر به وابسته شدن بيشتر كشورها به همديگر مى شود .
234- نظريه هاى مختلف در روابط بين الملل ، سيف زاده ، ص 207 ـ 241 .

235- حقوق اساسى و نهادهاى سياسى ، قاضى ، ص 230 ـ 234 .

236- ايـن موفقيت نتايج وخيمى در دور كردن مردم و حكومتهايشان از مصونيت و سرچشمه هاى خطاناپذير وحى داشته است .

237- حقوق اساسى جمهورى اسلامى ايران ، هاشمى ، ص 1 ـ 8 .

238- فقه سياسى ، عميد زنجانى ، ص 258 ـ 262 .

 

بررسي مسائل استراتژي، جنگ، روابط بين الملل 10

 

علل معنوى جنگ

انـسـانـهـايى كه به خدا ايمان دارند، صرفا به انگيزه هاى اقتصادى ، سياسى و مانند آن به جنگ نمى پردازند. به بيان ديگر يك انسان با ايمان ، انگيزه هاى فوق را تحت الشعاع انگيزه هـاى الهـى قـرار مى دهد. در واقع در ديدگاه الهى ، جنگ براى برداشتن عضو فاسدى از پيكره اجـتـماع ، يا به منظور نابود كردن عقايدى كه حيات مادى و معنوى انسانهاى ديگر را تهديد مى كـنـد و يـا بـراى نـجـات تعدادى از انسانهايى كه در بند ظلم و ستم هستند، به اجرا در مى آيد. حضرت امام خمينى (ره ) در اين مورد مى فرمايد:

(جـنـگـهـايـى كـه در اسـلام وارد شـده اسـت بـراى ايـنـكـه ايـنـهـا را از ظـلمـات بـه نـور وارد كنند.)(182)

از نـظـر اسـلام جـنـگ در جـهـت امـورى كـه مورد رضاى خداوند است ، صورت مى گيرد و به همين دليـل جـنـگـى از نـظر اسلام مشروع است كه در راه خدا انجام شود. بر اين اساس ، جهاد و جنگ در قرآن مجيد با عبارت (فى سبيل اللّه ) همراه است .(183)

انگيزه جنگ در اسلام : بطور خلاصه جنگ به دو انگيزه صورت مى گيرد؛
الف ـ جـنـگـى كـه بـا انگيزه ايجاد زمينه تكامل انسانها و ريشه كن كردن فساد در جامعه بشرى صورت مى گيرد.
(184) در قرآن چنين آمده است :
(... وَ لَوْلا دَفْعُ اللّ هِ النّ اسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الاَْرْضُ ...)
(185)
... و اگـر خـداونـد بـعـضـى از مردم را به وسيله بعضى ديگر دفع نكند زمين را فساد فرا مى گيرد.

ايـن جـنگ (جهاد ابتدايى )، مشروط به تشكيل دولت اسلامى از سوى امام معصوم (ع ) و يا به امر ايـشـان اسـت ، و بـر تـعـدادى از انـسـانها كه واجد شرايط براى شركت در جهاد، هستند، واجب مى شود. چنين جنگى ، يك جنگ تهاجمى و تعرضى نيست ، بلكه در واقع به منظور دفاع از انسانيت ، عدالت و مانند آن صورت مى گيرد.

ب ـ انـگـيـزه ديـگـر، دفـاع اسـت ؛ مـسـلمـانـان بـايـد در مـقـابـل شـرايـطـى كـه آنـان را از نـاحـيـه داخـلى و يـا خـارجـى تـهـديـد مـى كـنـد، از خود دفاع نمايند.(186) قرآن كريم در اين باره مى فرمايد:

(... وَ لَوْلا دَفـْعُ اللّ هِ النّ اسَ بـَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَو امِعُ وَ بِيَعٌ وَّ صَلَو اتٌ وَ مَس اجِدُ يُذْكَرُ في هَا اسْمُ اللّ هِ كَثي را)(187)

... و اگـر خـداونـد بـعـضـى از مردم را به وسيله بعضى ديگر دفع نكند، ديرها و صومعه ها و معابد يهود و نصارا و مساجدى كه نام خدا در آن بسيار برده مى شود، ويران مى گردد.

همه مسلمانان بايد در چنين جنگى كه بر آنها تحميل شده است (جهاد دفاعى )، شركت نمايند، حتى اگـر امـام مـعـصـوم (ع ) در آن حـضـور نـداشـته باشد، اين جنگ به منظور دفاع از كشور، جان و مال مسلمانان صورت مى گيرد.
بـه اخـتصار مى توان گفت ، انگيزه هاى اصلى جنگ در اسلام به نابودى شرك ، بت پرستى و گسترش آيين خدا بر مى گردد.
(188) در هر صورت ، هر يك از انگيزه هاى فوق كه در قالب جنگ دفاعى و يا ابتدايى قرار مى گيرند، مصاديقى دارند، كه به برخى از آنها اشاره مى شود.

1 ـ جنگ با كفار و مشركين : قرآن مجيد دستور جنگ عليه كفار و مشركين را صادر كرده است .

(... فَق اتِلُوا اَئِمَّةَ الْكُفْرِ اِنَّهُمْ لا اي م انَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ)(189)
... با پيشوايان كفر پيكار كنيد چراكه آنها پيمانى ندارند، شايد دست بردارند.
(وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ ...)
(190)

و آنـهـا را (بـت پـرسـتـانـى كـه از هـيـچ گـونـه جـنـايـتـى ابـا نـدارنـد) هـركـجـا بـيـابيد به قتل برسانيد.

2 ـ جـنـگ عـليـه مـنـافـقـيـن : خـداونـد در قـرآن كـريـم ، بـه اهـل ايـمان فرمان مى دهد، در صورتى كه منافقين از نفاق و فتنه گرى دست برندارند با آنان جنگ كنيد.
(... فـَاِنْ لَمْ يـَعـْتـَزِلُوكـُمْ وَ يُلْقُوا اِلَيْكُمُ السَّلَمَ وَ يَكُفُّوا اَيْدِيَهُمْ فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ اُول ئِكُمْ جَعَلْن ا لَكُمْ عَلَيْهِمْ سُلْط انا مُبي نا)
(191)
... اگـر آنـهـا از درگـيـرى بـا شـمـا كـنـار نـرفـتـنـد و پـيـشـنـهاد صلح نكردند و دست از شما بـرنـداشـتـنـد، آنـهـا را هـركـجـا يـافـتـيـد اسـيـر كـنـيـد، و (يـا) بـه قتل برسانيد و آنها كسانى هستند كه براى شما تسلّط آشكارى نسبت به آنان قرار داده ايم .

3 ـ جـنـگ بـا پيمان شكنان : خداوند دستور جنگ عليه مسلمانان پيمان شكن و غير ملسمانان پيمان شكن (در فتح مكّه ) را صادر كرده است .
(اَلا تُق اتِلُونَ قَوْما نَّكَثُوا اَيْم انَهُمْ وَ هَمُّوا بِاِخْر اجِ الرَّسُولِ ...)
(192)
آيـا بـا گـروهى كه پيمانهاى خود را شكستند و تصميم به اخراج پيامبر گرفتند، پيكار نمى كنيد؟

4 ـ جـنـگ عـليـه يـاغيگرى : دفع آشوبها، تحريكات ، توطئه ها و ياغيگريهاى داخلى نيز علت ديگر جنگ در اسلام است . قرآن مجيد در اين باره مى فرمايد:
(وَ اِنْ ط ائِفـَت انِ مـِنَ الْمـُؤْمـِنـي نَ اقـْتـَتـَلُوا فـَاَصـْلِحُوا بَيْنَهُم ا فَاِنْ بَغَتْ اِحْدي هُم ا عَلَى الاُْخـْرى فـَق اتـِلُوا الَّتـى تـَبـْغـى حـَتّ ى تـَفـى ءَ اِل ى اَمـْرِ اللّ هِ فـَاِنْ ف اءَتْ فـَاَصـْلِحـُوا بـَيْنَهُم ا بِالْعَدْلِ وَ اَقْسِطُوا اِنَّ اللّ هَ يُحِبُّ الْمُقْسِطي نَ)
(193)
هرگاه دو گروه از مؤ منان با هم به نزاع و جنگ پردازند، در ميان آنها صلح برقرار سازيد و اگـر يـكـى از آنـهـا بـه ديـگـرى تـجـاوز كـنـد بـا طـائفـه ظالم پيكار كنيد تا به فرمان خدا بـازگـردد، هـرگـاه بـازگـشـت (و زمـينه صلح فراهم شد) در ميان آن دو بر طبق عدالت ، صلح برقرار سازيد، و عدالت پيشه كنيد كه خداوند عدالت پيشگان را دوست دارد.

5 ـ جنگ با آنانى كه با شما مى جنگند: خداوند در قرآن در اين مورد مى فرمايد:
وَ ق اتـِلُوا فـى سـَبـي لِ اللّ هِ الَّذي نَ يـُق اتـِلُونـَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا اِنَّ اللّ هَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدي نَ)
(194)

و در راه خـدا بـا كـسـانـى كـه بـا شـما مى جنگند، نبرد كنيد، و از حد تجاوز نكنيد كه خدا تعدى كنندگان را دوست نمى دارد.

6 ـ جـنـگ بـراى نـجـات سـتـم ديـدگـان : قـرآن بـراى رهايى انسانهايى كه تحت ظلم هستند به مسلمانان دستور جنگ داده است :

(وَ م ا لَكُمْ لا تُق اتِلُونَ فى سَبي لِ اللّ هِ وَ الْمُسْتَضْعَفي نَ مِنَ الرِّج الِ وَ النِّس اءِ وَ الْوِلْد انِ الَّذي نَ يـَقـُولُونَ رَبَّن ا اَخْرِجْن ا مِنْ ه ذِهِ الْقَرْيَةِ الظّ الِمِ اَهْلُه ا وَ اجْعَلْ لَن ا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيا وَ اجْعَلْ لَن ا مِنْ لَدُنْكَ نَصي را)(195)

چـرا در راه خـدا و در راه مـردان و زنـانـى كـه (بـه دست ستمگران ) تضعيف شده اند، پيكار نمى كنيد؟ همان افراد (ستمديده اى ) كه مى گويند: خدايا ما را از اين شهر (مكه ) كه اهلش ستمگرند، بيرون ببر و براى ما از طرف خود سرپرست قرار بده ، و براى ما از طرف خود يار و ياورى تعيين فرما.


منابع :

182- در جـسـتـجـوى راه از كـلام امـام ، دفـتـر دوم (جـنـگ و جـهاد)، ص 8، انتشارات امير كبير، 1363.

183- حماسه حسينى ، مرتضى مطهرى ، 3 ج ، ج 3، ص 50 ـ 55، انتشارات صدرا، 1365.
184- بـازشـنـاسى جنبه هاى تجاوز و دفاع ، ستاد تبليغات جنگ شوراى عالى دفاع ، ص 205.

185- بقره (2)، آيه 251.

186- كشف الاسرار، امام خمينى (ره )، ص 244 ـ 245، انتشارات آزادى ، بى تا.
187- حج (22)، آيه 40.

188- اسـلام جـنـگ طـلب نـيست ، بلكه در اسلام صلح بيش از جنگ مورد توجه قرار گرفته اسـت . عـلامـه طـبـاطـبـايـى در ايـن مـورد مـى فـرمـايـد: (اگـر اسـلام را بـه حـال خـود گـذاشـتـه بـودند، هرگز فرمان جنگى را صادر نمى كرد و اين همه جنگهايى كه در اسـلام واقـع شـد، هـمه اش تحميل بر اسلام بود و او را به اين واداشتند.) ر.ك : الميزان ، محمد حـسـيـن طـباطبايى ، ترجمه محمد باقر موسوى همدانى ، 20 ج ، ج 4، ص 261، دفتر انتشارات اسلامى ، 1364.

189- توبه (9)، آيه 12.

190- بقره (2)، آيه 191.

191- نساء(4)، آيه 91.

192- توبه (9)، آيه 13.

193- حجرات (49)، آيه 9.

194- بقره (2)، آيه 190.

195- نسا(4)، آيه 75.

 

شناسایی احزاب و نهضتها 8

 

انجمن حجتيه

( ... ديروز مقدس نماهاى بى شعور مى گفتند دين از سياست جدا است و مبارزه با شاه حرام است ، امروز مى گويند مسؤ ولين نظام كمونيست شده اند. تا ديروز مشروب فروشى و فساد و فحشاء و فـسـق و حـكـومـت ظالمان براى ظهور امام زمان ارواحنا فداه را مفيد و راهگشا مى دانستند، امروز از ايـنكه در گوشه اى خلاف شرعى كه هرگز خواست مسؤ ولين نيست رخ مى دهد فرياد وا اسلاما سر مى دهند.

ديـروز حجتيه اى ها مبارزه را حرام كرده بودند و در بحبوحه مبارزات تمام تلاش خود را نمودند تـا اعـتـصاب چراغانى نيمه شعبان را به نفع شاه بشكنند امروز انقلابى تراز انقلابيون شده اند.

ولايـتـى هـاى ديـروز كـه در سـكـوت و تـحـجـّر خـود آبـروى اسـلام و مـسـلمين را ريخته اند و در عـمـل پـشـت پـيـامـبر و اهل بيت عصمت و طهارت را شكسته اند و عنوان ولايت برايشان جز تكسّب و تعيّش نبوده است امروز خود را بانى و وارث ولايت نموده و حسرت ولايت دوران شاه را مى خورند.

راسـتـى اتـهـام آمـريـكـائى و روسـى و التـقـاطـى ، اتـهـام حـلال كـردن حـرامـها و حرام كردن حلالها، اتهام كشتن زنان آبستن و حليت قمار و موسيقى ، از چه كـسـانـى صـادر مـى شـود؟ از آدمـهـاى لامـذهـب و يـا از مـقـدس نـمـاهـاى مـتـحـجـّر و بى شعور؟ ... )[1] (امام خمينى ، 3/12/1367)

انجمن حجتيه يك تشكيلات سياسى با جهت گيرى غير اسلامى است . انجمن حجتيه را با چهار سؤ ال چه زمانى ؟ چه كسانى ؟ چگونه ؟ و چرا؟ بررسى خواهيم كرد.

چه زمانى ؟

1 ـ تـولّد: در دوران نـخـسـت وزيـرى مـصـدق ، بـويـژه در اواخـر سـال 1331 و اوايـل سـال 1332 كـه مـلّى گـرايـان و مـذهـبـى ها با يكديگر اختلاف پيدا كرده بـودنـد، يـك فـرقه كه در زمان قاجاريه دست ساخته استعمار بود، خود را با نام شوم بهائيت مـعرفى مى كرد، فرصت عرض اندام پيدا كرد و تبليغات گسترده اى را آغاز نموده و در اين راه موفقيّتهايى به دست آورد.

پـس از كـودتـاى 28 مـرداد 1332 نـوعـى سـرخـوردگـى از مـبـارزات سياسى در ميان نيروهاى اسـلامـى پـديـدار شـد. آنـان بـا زحـمـت فـراوان تـوانـسـتـه بودند مصدّق را به نخست وزيرى برسانند. هنوز مدّت زيادى نگذشته بود كه مصدّق به روحانيت پشت كرد و با نيروهاى اسلامى در افـتـاد، طـبـعـاً مردم او را رها كردند و بازوان حمايتهاى مردمى دست از يارى مصدّق برداشتند. كـودتـا انـجـام شـد. مـصـدّق رفـت و شـاه بـرگشت . بازگشت شاه به معنى ضرر مضاعف براى نيروهاى مذهبى بود كه به اعتزال و كناره گيرى سياسى برخى از آنها انجاميد.

سـرخـوردگـى مـزبـور در كـنـار ظـاهـر مـشـروع مـبـارزه بـا بـهـائيـت ، زمـيـنـه هـاى مـنـاسـب جـهت تـشـكـيـل انـجـمـن حـجـتـيـه را ايـجـاد كـرد و ايـن انـجـمـن در سـال 1335 تـاءسـيـس شـد. اسـم كـامـل آن (انـجمن خيريّه حجتيه مهدويه ) بود كه در اين درس به اختصار، انجمن يا انجمن حجتيه ناميده مى شود.

2 ـ رشـد: انـجـمن حجتيّه به اين دليل كه حريم حكومت شاه را رعايت مى كرد و الزاماً در مبارزه با بهائيت ، بهائى هاى دربار شاه را استثنا كرده بود، خطرى براى رژيم سلطنتى نداشت . بلكه چـون نـيـروهـاى جـوان و مبارز احتمالى را هم به مبارزه با يكى از شاخ و برگهاى درخت تنومند اسـتـعـمار مشغول مى كرد و از پرداختن به اصل درخت و ريشه هاى آن بازمى داشت ، مورد تاييد حـكـومـت شـاه نـيز بود. بخصوص كه خسارتهاى وارده به همان شاخه هم به توسط بهائيهاى قـدرتـمـنـد دربـار جـبـران مـى شـد. از اين رو، هيچ مانعى در راه رشد انجمن حجتيه به چشم نمى خورد.

انـجمن حجتيه براى جذب جوانان مذهبى و تامين هزينه هاى جارى به تاءييد رسمى و كتبى علما و مراجع نياز داشت . از اين رو، كارگزاران انجمن سازمان خود را به گونه اى زيبا در سؤ الات كـتـبـى خـود مـطـرح مـى سـاختند و بعد خواهان تاءييد معنوى و مالى انجمن مى شدند و معمولاً به خواسته خود مى رسيدند.

انجمن حجتيه بر اساس ماهيت خاصّ، زمان تشكّل و اهداف آن داراى نيروهاى متفاوتى بود. از مذهبى هـاى مـتـديـّن تـا مـعـدودى از رجـال نـظـامـى و سـيـاسـى رژيم شاه ! از جوانان سطحى و سريع التـاءثـيـر جـامعه تا پخته مردان سياسى كارى كه با چشم هاى تيزبين خود هم موشكافى مى كـردند و هم حكم صادر مى كردند و هم اجرا مى نمودند! از معتقدين واقعى به حضرت ولى عصر عـجـل الله تـعـالى فرجه الشريف تا كسانى كه وقتى كار به جاهاى باريك مى كشيد پشت پا زدن بـه هـمـه اصـول بـرايشان راحت تر از تحمّل سختيها بود! و هرگز بوى (تقوا) از آنها به مشام نمى رسيد.

رهبرى اين انجمن پس از انقلاب بسختى كوشيد تا آن را با عموم ملّت هماهنگ بنماياند ولى فشار نـيـروهاى مستقل و خودخواهى كه در زواياى انجمن رخنه كرده بودند آرام آرام چنان اوج گرفت كه حـتـى همان رهبرى را هم به موضعگيرى تند و پرخاشگريهاى غير مسؤ ولانه در برابر انقلاب كشانيد.

ايـن پـرخـاشـگـريـهـا كـه از چـشـمـان تـيـزبـيـن و ژرف نـگـر امـام راحل (ره ) مخفى نبود، كم كم آنچه را كه لااقل از نظر تئورى مى توانست به بازوى توانمندى در جـهـت انـقـلاب تـبـديـل شـود، از نـظـر واقـعـى بـه عـضـو بـيـمـارى تـبديل كرد كه چاره اى جز جرّاحى آن نبود و اين جرّاحى را همان طبيب مهربان انجام داد كه همواره انقلاب را در حسّاسترين مراحل آن نجات بخشيده بود.

امـام خمينى (ره ) پس از پيروزى انقلاب اسلامى ، چندين بار تذكراتى را به صورت محرمانه و يـا بـا كـنـايـه بـه انـجمن دادند، ليكن مشكل حل نشد و سرانجام در پيام 3/12/1367 خود به جـامـعـه روحـانـيّت به طور مفصّل از وجود جمودگرايى در ميان برخى از روحانيون ناآگاه و يا آگـاه و وابـسـتـه گـلايـه فـرمـوده ، بـا نام بردن از انجمن حجتيه به عنوان يكى از مظاهر اين جـريان ، به طور صريح آن را و خط عمومى آن را كه خطّ تحجّر باشد محكوم نموده ، چگونگى عـمـل آنـان را ريـخـتـن آبـروى اسـلام و مـسـلمـيـن و شـكـسـتـن پـشـت پـيـامـبـر(ص ) و اهل بيت عصمت و طهارت معرفى كردند.[2]

3 ـ مـرگ : انـجمن حجتيه با حكم امام خمينى (ره ) كه دستور فرمودند مردم به عنوان اعتراض به سـفـاكـيـهـاى رژيـم شاه از چراغانى نيمه شعبان سال 1357 خوددارى كنند مخالفت كرد و بدين وسيله سير نزولى خود را شروع كرد. امام خمينى (ره ) دستور مزبور را به خاطر عزاى مردم در سـوگ شـهيدانى كه شاه آنها را به شهادت رسانده بود، صادر فرموده بود. حكومت شاه كه از بازتابهاى دينى اين اعتصاب مى ترسيد سعى كرد به هر ترتيب كه شده اعتصاب مزبور را نقض كند. انجمن حجتيه عملاً يار حكومت شاه شد و چراغانى مفصلّى برقرار كرد و به اين ترتيب آبروى خود را در نزد مردم مسلمان ايران از دست داد.[3]
از سوى ديگر، در پى سخنان امام خمينى (ره ) در 21/4/1362 كه در آن آمده بود:
( يـك دسته ديگر هم كه تزشان اين است كه بگذاريد كه معصيت زياد بشود تا حضرت صاحب بـيـايد، حضرت صاحب مگر براى چى مى آيد؟ حضرت صاحب مى آيد معصيت را بردارد، ما معصيت كـنيم كه او بيايد؟ اين اعوجاجات [كج رويها] را برداريد اين دسته بندى ها را براى خاطر خدا، اگـر مـسـلمـيد و براى خاطر كشورتان ، اگر ملّى هستيد، اين دسته بندى ها را برداريد و در اين موجى كه الان اين ملت را به پيش دارد مى برد، در اين موج خودتان را وارد كنيد و بر خلاف اين موج حركت نكنيد كه دست و پايتان خواهد شكست . )
[4]

انـجمن حجّتيه چون فكر كرد اين سخنان با آنها مرتبط است ، در 1/5/1362 با صدور اطلاعيه اى اعلام كرد كه كليه جلساتش ‍ تعطيل شده است . به نوشته يكى از مسؤ ولان دفتر امام خمينى ، اطـلاعـيـه را بـه امـام نـشـان داديـم و گـفـتـيـم انـجـمـن اعـلام انـحـلال كـرده اسـت . بـه هـنـگـام قـرائت مـتـن اعـلامـيـه ، وقـتـى بـه كـلمـه تعطيل برخورد شد، با تبسّم فرمودند:

( تـعطيل غير از انحلال است . اينكه فايده ندارد. ... اين كار اثرى ندارد. آنها كه فاسد هستند، كار خودشان را مى كنند. ... )[5]

واقعيت نيز همين است . انجمن گر چه در سال 1362 به طور نسبى از بين رفت ، ولى خط انجمن كـه خـط تـحـجـّرگـرايـى ، جـمـود، خشك مقدّسى ، مبارزه گريزى ، رفاه طلبى ، طعنه زدن به انـقـلابـيـون خـط امـام ، ايـجـاد تـشـكـيـك در اذهـان مـردم ، پـرداخـتـن بـه مـسـائل فـرعـى و حـاشـيـه اى ، و ... شـده بـود هـنـوز نـمـرده اسـت . ايـن خـط پـيش از انجمن ، در طول تاريخ اسلام وجود داشته است و پس از اين هم به راحتى از بين نخواهد رفت .

 چه كسانى ؟

1 ـ بنيانگذاران : بنيانگذار اصلى انجمن حجتيه ، شيخ محمود حلبى بود.[6]
2 ـ رهـبـران : در تـمـام مـدّت زندگى انجمن حجتيه ، رهبرى آن با شيخ محمود حلبى بود. در اين اواخـر، بـه دليـل سـنّ زيـاد وى ، كـارهـاى اجـرايـى انـجـمـن تـوسـط شـخصى به نام سيد حسن افـتـخـارزاده صـورت مى گرفت . سيد حسن افتخارزاده از اعضاى انجمن شاهنشاهى فلسفه بود. انـجـمـن مـزبـور، زيـر نـظـر فـرح پـهـلوى كـار مـى كـرد. افـتـخـارزاده در سال 1367 به دليل اهانت به شهدا و برخى از مقدّسات دينى دستگير شد.
[7]

3 ـ اعضا: انجمن حجتيه در ميان اقشار مختلف جامعه ، افرادى را جذب كرده بود. سطح سواد، درآمد و مـسـؤ وليـتهاى سياسى آنها با يكديگر، تفاوتهاى زيادى داشت . از سرهنگ و مهندس گرفته تا محصّل معمولى در انجمن حجّتيه عضويت داشتند.

4 ـ انـشـعـابـهـا: انـجـمـن حـجـتـيـه تـا زمـان پـيـروزى انـقـلاب اسـلامـى ، شـاهـد انـشـعـاب قابل توجّهى نبود. پس از پيروزى انقلاب اسلامى ، در نيمه شعبان 1359، آقاى طيّب ، كه مسؤ ول كـنفرانسهاى انجمن حجتيه بود، انشعاب كرد و همراه دوستانش ، گروهى با نام (عباد صالح ) تـشـكـيـل داد. ايـن گـروه ، شـش مـاه پـس از تـشـكـيـل ، بـا انـتـشـار يـك بـيـانـيـه خـود را منحل نمود. در بيانيه انحلال گروه عباد صالح آمده بود:

( مـا قصد داريم در جمهورى اسلامى خدمت كنيم و در اين راه احتياج به وجود گروه و دسته خاص نمى باشد. )[8]

 چگونه ؟

1 ـ توجه به مسائل فرعى : انجمن حجتيه با اعضاى سطح پايين فرقه بهائيت بحث مى كرد و طـبـعـاً از برخورد با سران آنان كه در دربار شاه و كابينه هويدا و ... صاحب موقعيّت بالايى بودند، اجتناب مى نمود. ولى پرداختن به مساءله بهائيت ، به عنوان يك فرقه استعمار ساخته ، در شرائطى كه سراسر كشور در كار مبارزه اى خونين و فراگير با ريشه هاى استعمار شده بود، معنايى جز تقديم مسائل فرعى بر اصلى نداشت .

2 ـ مـخالفت با مبارزه عليه طاغوت : انجمن حجتيه براى اينكه در شرائط ستمشاهى بتواند دوام بياورد خودش را از شركت در فعاليتهاى مبارزاتى عليه رژيم شاه بازمى داشت ولى اين شيوه كم كم در آن انجمن به اصلى بنيادين تبديل شد و اساسيترين علت انحراف را نيز بايد از همين جا جستجو كرد.

اعضاى انجمن (درست مثل يهوديانى كه خود را همواره بندگان برگزيده خداوند دانسته اند) خود را هـميشه از اصحاب خاص ‍ امام زمان (عج ) و دوستداران حقيقى آن حضرت تلقى نموده و ديگران را در اين زمينه بيگانه يا بى تفاوت مى شمردند و كم كم از جامعه انقلابى جدا شدند و گاهى به حركتهاى انقلابى هم اعتراض مى كردند و بر اساس محكهاى انجمنى خود آنها را به (خوب و بـد) يـا (درست و نادرست ) تقسيم مى كردند و گاهى هم رسماً بباد انتقاد مى گرفتند و در حـقـيـقـت بـه مـبـازره عـليـه مبارزه مى پرداختند. شايد امام خمينى (ره ) در اين رابطه هاست كه مى فرمايند:

( ... تـرويـج تـفـكـّر ( شـاه سـايـه خـداسـت ) و يـا بـا گـوشـت و پـوسـت نـمـى تـوان در مـقـابل توپ و تانك ايستاد و اينكه ما مكلّف به جهاد و مبارزه نيستيم ، و يا جواب خون مقتولين را چـه كـسـى مـى دهـد؟ ... و هـزاران ( اِنْ قـُلْت ) [اشكال ] ديگر، مشكلات بزرگ و جان فرسايى بودند كه نمى شد با نصيحت و مبارزه منفى و تبليغات جلوى آنها را گرفت . ...

در پـانـزده خـرداد 42 مـقابله با گلوله تفنگ و مسلسل شاه نبود كه اگر تنها اين بود مقابله را آسـان مـى نـمـود بـلكـه علاوه بر آن از داخل جبهه خودى گلوله حيله و مقدس مآبى و تحجّر بود، گلوله زخم زبان و نفاق و دورويى بود كه هزار بار بيشتر از باروت و سرب ، جگر و جان را مى سوخت و مى دريد. ...)[9]

 چرا؟

1 ـ غرور تشكيلاتى : وجود تشكيلات تقريباً منسجم كه با جديدترين شيوه هاى رايج در جهان ، سازماندهى شده بود، غرور خاصى براى برخى از مسؤ ولان انجمن به وجود آورده بود كه بر آن اساس ، بسيارى از انتقادات وارده را نمى پذيرفت .

2 ـ جدا دانستن دين از سياست : ترويج انديشه جدايى دين از سياست ، يكى از حركتهاى استعمار در جـوامـع اسـلامـى بـوده اسـت . ايـن حـركـت كـه يـكـى از اصـول مـقـدّس بـهـائيـّت بـود مـتـأسـفـانـه بـراى انـجـمـن هـم بـه عـنـوان يـك اصـل اسـتـراتـژيـك تـجـلّى كـرده بـود و در حـقـيـقـت انـجـمـن حـجـتـيـه در يـكـى از اصول مسائل سياسى با بهائيت همگام شده بود و متأسفانه اين تفكّر شوم كم كم بوسيله آنها در ميان برخى از اقشار مذهبى نيز جاى خود را باز كرد.

3 ـ رفـاه طلبى : رفاه طلبى سبب مى شد تا برخى از مقدس مآبان ، از جمله انجمن حجتيه ، به بـرخـى از روايـات ضـعـيـف از نـظـر سند يا متن يا دلالت ، استناد كنند و آيات و روايات بسيار ديگرى را ناديده بگيرند و شانه از زير بار مبارزه خالى كنند.


منابع :


۱- مجله پاسدار اسلام ، سال هشتم ، شماره 88 ، فروردين 1368 ، ص 11 .

۲- نگاه كنيد به پاسدار اسلام ، ص 4 ـ 12 ، شماره 88 ، ( فروردين 1368 )

۳- نگاه كنيد به سخنان امام خمينى (ره ) در ابتداى همين مجموعه

۴- صحيفه نور ، ج 18 ، ص 36 و 37 .

۵- در سـايـه آفـتاب : يادها و يادداشتهائى از زندگى امام خمينى قدس سره ، محمد حسن رحيميان ، ص 229 ، مؤ سسه پاسدار اسلام ، قم ، چاپ سوّم ، 1371 .

۶- رويدادها و تحليل ، ش 57 ، ص 37 .

۷- همان ، ص 38 و 37 .

۸- رويدادها و تحليل ، ش 57 ، ص 40 و 44 .

۹- رويدادها و تحليل ، ش 57 ، ص 40 و 44 .

تبعات حقوقي خروج ايران از معاهده منع گسترش سلاح‏هاي هسته‏اي 2

 

بررسي حقوقي خروج ايران از معاهده

1ـ از نظر حقوق بين‏الملل و بر اساس ماده 10 معاهده، جمهوري اسلامي ايران مي‏تواند از معاهده خارج شود.

ماده 10 معاهده مي‏گويد: «چنانچه هر يك از اعضاي پيمان تشخيص دهد حوادثي فوق‏العاده مربوط به موضوع اين پيمان، منافع عاليه كشورش را به مخاطره انداخته است، اين حق را خواهد داشت كه در اعمال حق حاكميت ملي خود از پيمان خارج شود».

2ـ نحوه كناره‏گيري از معاهده: اين عضو بايد كناره‏گيري خود را با اطلاعيه قبلي سه ماهه به كليه اعضاي پيمان و شوراي امنيت ملل متحد اعلام نمايد.

اطلاعيه بايد حاوي بيان و شرح حوادث فوق‏العاده‏اي باشد كه منافع عاليه كشورش را به خطر انداخته است.

به نظر دكتر عسگرخاني، استاد دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران، كه در سخنراني سال 1376، پس از اعلام آزمايش هسته‏اي پاكستان و هند ايراد كرده است، بهترين موقع خروج ايران از معاهده آن زمان بوده است، يعني بعد از آزمايش هسته‏اي هند و پاكستان. وي مي‏گويد: «ايران آن فرصت را از دست داد».[1]

در معاهده و يا ديگر قوانين بين‏المللي هيچ‏گونه مجازاتي براي كشوري كه از معاهده خارج مي‏شود در نظر گرفته نشده و برعكس، معاهده بر حق خروج اعضاء تأكيد كرده است.

بررسي حقوقي عدم تصويب پروتكل الحاقي توسط مجلس شوراي اسلامي

پذيرش و تصويب پروتكل الحاقي نمي‏توند اجباري باشد. بنابراين جمهوري اسلامي ايران مي‏تواند بر اساس منشور ملل متحد و كنوانسيون 1969 از پذيرش پروتكل الحاقي امتناع كند.

دلايل اختيار جمهوري اسلامي ايران بر عدم تصويب پروتكل الحاقي عبارتند از:

1ـ در منشور ملل متحد كه اجراي مفاد آن براي تمامي كشورهاي عضو الزامي است، با صراحت بر اصل رضايت در معاهدات بين‏المللي تأكيد شده است.

2ـ در مواد 49، 50، 51 و 52 كنوانسيون 1969 وين كه موضوع آن حقوق معاهدات بين‏المللي است تصريح شده كه «هيچ كشوري را نمي‏توان با توسل به زور و تهديد وادار به پذيرش يك معاهده كرد».

همچنين در بند 4 ماده 40 كنوانسيون 1969 وين كه موضوع آن اصلاح معاهدات است، آمده كه «در پذيرش اصلاحيه‏ها و الحاقيه‏ها نيز بايد رضايت دولتي كه اصلاحيه را مي‏پذيرد، جلب شود و اگر دولتهايي حاضر به پذيرش اصلاحيه و الحاقيه نباشند، تعهدي در قبال آن نخواهند داشت».

3ـ تأكيد خود پروتكل الحاقي در دادن اختيار به اعضاي معاهده در پذيرش و تصويب پروتكل. وقتي خود پروتكل از كشورهاي عضو مي‏خواهد كه آن را تصويب كنند، لفظ تصويب نشانه دادن اختيار به اعضاي معاهده در رد يا تصويب پروتكل مي‏باشد.

اگر كشورهاي عضو ملزم به پذيرش و تصويب پروتكل الحاقي باشند پس نياز به تصويب مجلس چه معنايي مي‏دهد.

لايحه‏اي كه قبل از آمدن در مجلس، دولت يا پيشنهاد دهنده حكم به تصويب حتمي آن داده باشد آيا بردن آن لايحه به مجلس به منظور تصويب معناي حقوقي دارد؟

اگر چنين اجباري را بر پروتكل قرار دهيم، بهتر است كه از قبل پروتكل الحاقي را مصوب همه مجالس كشورهاي عضو بدانيم كه اين موضوع با روح قوانين بين‏المللي و خود پروتكل الحاقي سازگار نيست.

موارد نقض مفاد معاده و همچنين تبعيض در برخورد با كشورهاي عضو

الف) اجبار ايران به پذيرش پروتكل توسط آژانس

قطعنامه شوراي حكام مورخه 5/9/1382 مي‏گويد: «شوراي حكام از ايران مي‏خواهد با امضاي فوري و بدون قيد و شرط، در تصويب و اجراي كامل پروتكل الحاقي با شورا همكاري كند».[2]

اين اجبار همان طور كه ذكر شد، مخالف منشور ملل متحد، كنوانسيون 1969 و خود پروتكل الحاقي مي‏باشد.

ب) عمل تبعيض‏آميز به ماده 4 معاهده

آژانس علاوه بر آن كه به ماده 4 معاهده عمل نكرده، نسبت به آن تبعيض نيز قائل شده است.

ماده 4 معاهده مي‏گويد: «هيچ‏يك از مواد اين پيمان به گونه‏اي تفسير نخواهد شد كه به حقوق غير قابل انكار هر يك از اعضاي اين پيمان براي توسعه تحقيقات، توليد و بهره‏برداري از انرژي هسته‏اي با اهداف صلح‏جويانه، خللي وارد كند. اين بهره‏گيري بدون هرگونه تبعيض و بر اساس مواد 1 و 2 پيمان خواهد بود».

آژانس به طور علني خواستار متوقف ساختن دائمي فعاليت‏هاي هسته‏اي صلح‏آميز ايران مي‏باشد كه خلاف ماده 4 است.

در مورد تبعيض نيز نمونه آن، كشور كره جنوبي است كه علي‏رغم تخلف از مفاد معاهده، پرونده آن به حالت عادي برگشته است.

ج) تبعيض در اجراي مفاد معاهده و پروتكل بين اعضا

آمريكا هنوز پروتكل الحاقي را تصويب نكرده و هيچ فشاري از جانب آژانس متوجه اين كشور نيست، اما در عوض جمهوري اسلامي ايران را مجبور به پذيرش پروتكل مي‏كند.

د) تخلف از ماده 4 معاهده توسط آژانس

در قسمتي از ماده 4 معاهده آمده است: «كشورهاي داراي تكنولوژي هسته‏اي ملزم به تبادل هر چه سريع‏تر تجهيزات، مواد، دانش و اطلاعات فني و تكنولوژي هسته‏اي به ساير كشورها و براي مصارف صلح‏جويانه مي‏باشند». اما آژانس علاوه بر آن كه راه وصول به اين نتيجه را تسهيل نكرده بلكه بارها با فشار بر كشورهايي كه با ايران همكاري هسته‏اي دارند در جهت خلاف ماده 4 معاهده عمل نموده است.

هـ) عدم برخورد با كشورهاي صادركننده سلاح هسته‏اي به اسرائيل

در ماده 1 معاهده، صراحتاً بر عدم واگذاري سلاح هسته‏اي به كشورهاي عضو توسط كشورهاي دارا تأكيد شده است. اما آمريكا به اسرائيل سلاح هسته‏اي داده است و از سوي آژانس هيچ واكنشي نشان داده نشده است.

و) تأكيد مقدمه معاهده بر عدم استفاده از هرگونه زور و تهديد

در مقدمه معاهده آمده است: «بر اساس منشور سازمان ملل متحد، كشورها بايد در روابط بين‏المللي از هرگونه تهديد يا توسل به زور بر عليه تماميت ارضي يا استقلال سياسي كشورهاي ديگر به هر روشي كه با اهداف سازمان ملل مغاير باشد، امتناع ورزند».

در اين مورد، آمريكا و برخي از كشورهاي دارا، بارها جمهوري اسلامي ايران را برخلاف قوانين بين‏المللي و حقوق بين‏الملل و اهداف سازمان ملل و مهمتر از همه برخلاف مقدمه معاهده، تهديد به حمله نظامي و بمباران مراكز هسته‏اي نموده‏اند».

ز) تأكيد كنفرانس 2000 به حق استفاده صلح‏آميز از انرژي هسته‏اي

در اين اجلاس اعضاي جامعه جهاني تأكيد كردند هيچ كشوري حق ندارد با هر بهانه‏اي ساير كشورهاي عضو پيمان را در استفاده صلح‏آميز از انرژي هسته‏اي محدود يا محروم كند.[3]

نتيجه

1ـ با توجه به تأييد صلح‏آميز بودن فعاليت هسته‏اي ايران توسط آژانس، فعاليتهاي هسته‏اي حال حاضر جمهوري اسلامي ايران دقيقاً مطابق با معاهده و حقوق بين‏الملل مي‏باشد و از نظر حقوقي هيچ‏گونه تخلفي ندارد.

2ـ از نظر قوانين بين‏المللي و خصوصاً معاهده، جمهوري اسلامي ايران مي‏تواند از معاهده خارج شود و در هيچ يك از قوانين بين‏المللي و همچنين معاهده هيچ‏گونه مجازاتي براي خروج اعضاي معاهده ذكر نشده است.

3ـ جمهوري اسلامي ايران بر اساس منشور ملل متحد ومواد كنوانسيون 1969 وين و همچنين بر اساس پروتكل الحاقي، مي‏تواند پروتكل الحاقي را نپذيرد و هيچ مجازاتي در هيچ يك از قوانين بين‏المللي در پي نخواهد داشت.

بنابراين، خروج از معاهده و عدم تصويب پروتكل الحاقي توسط جمهوري اسلامي ايران، از نظر حقوقي هيچ‏گونه تبعات منفي براي كشورمان نخواهد داشت.

توجه به اين نكته ضروري است كه در اين نتيجه‏گيري و بررسي به هيچ وجه از ديد سياسي به قضيه نپرداخته‏ايم و فقط بعد حقوقي آن مورد توجه قرار گرفته است. بديهي است از بعد سياسي مطمئناً نتيجه غير از اين خواهد بود.

تبعات سياسي خروج ايران از معاهده و عدم تصويب پروتكل

به دلايل ذيل، جمهوري اسلامي ايران در شرايط كنوني نبايد از معاهده خارج شده و يا پروتكل الحاقي را در مقابل گرفتن امتياز تصويب كند.

1ـ سياسي كردن پرونده هسته‏اي جمهوري اسلامي ايران توسط آمريكا.

2ـ دنياي كنوني بر محور تك قطبي استوار بوده و زور حاكم است، هرچند كه نشانه‏هاي شكستن جهان تك قطبي پيدا است.

3ـ سازمان ملل و قوانين بين‏المللي در دوره كنوني عملاً به حاشيه رانده شده و آمريكا حرف آخر را مي‏زند.

4ـ بي‏عدالتي و تبعيض در دوره كنوني بيشترين نمود را در روابط بين‏الملل و روابط سازمان‏هاي بين‏المللي داشته است.

5ـ تغيير شرايط جهان نسبت به دهه‏هاي گذشته، يعني از دو قطبي به تك قطبي و پايان يافتن رقابت‏هاي جنگ سرد.

6ـ همسويي نظام بين‏امللل با اهداف قدرتهاي مؤثر بين‏المللي.

7ـ وجود شبكه‏هاي ارتباطي و اطلاع‏رساني وسيع و سريع و عدم امكان فعاليتهاي مخفي هسته‏اي.

8ـ تبليغات منفي گسترده از سوي غرب بر عليه فعاليتهاي هسته‏اي جمهوري اسلامي ايران.

9ـ برخورد دوگانه غرب با فعاليتهاي هسته‏اي، با تأكيد بر مقابله با كشورهاي اسلامي بخصوص ايران.

بنابراين، اگر بخواهيم به طور خلاصه بنويسيم، با توجه به واقعيتهاي سياسي موجود در جهان و تبعات امنيتي آن براي كشورمان و به دلايل ذكر شده، در اين شرايط خروج ايران از معاهده و عدم تصويب پروتكل الحاقي به صلاح نمي‏باشد و داراي تبعات منفي سياسي و امنيتي است.

البته تهديد خروج از معاهده و عدم تصويب پروتكل بايد به عنوان يك اهرم فشار در دستور كار مسئولين سياسي باشد.

جمهوري اسلامي ايران، در قضيه پرونده هسته‏اي، سياست ميانه‏اي را با ملاحظه مسائل حقوقي و سياسي اتخاذ كرده كه بسيار مناسب و دقيق مي‏باشد..

اگر بخواهيم پرونده هسته‏اي را فقط از يك جنبه مثلاً سياسي، حقوقي و يا امنيتي نگاه كنيم دچار اشتباه مي‏شويم و بايد هر سه بعد قضيه را مد نظر داشته باشيم.

ديدگاه‏هاي موجود در جامعه درباره پرونده هسته‏اي ايران

سه ديدگاه در اين مورد وجود دارد:

1ـ ديدگاهي با عينك صرفاً سياسي كه فقط از بعد سياسي و امنيتي به موضوع نگاه مي‏كند و معتقد است به دليل قدرت نظامي و سياسي آمريكا ما بايد سريعاً پروتكل الحاقي را تصويب كنيم و در مقابل زور آمريكا نرمش نشان دهيم.

2ـ گروهي با عينك حقوقي به قضيه نگاه مي‏كنند و فقط بعد حقوقي قضيه را مي‏بينند و معتقدند به لحاظ اين كه پرونده هسته‏اي ايران مشكل خاصي ندارد بايد با زبان قدرت و بدون ملاحظه با آژانس و قدرتهاي جهاني صحبت نمود.

3ـ ديدگاه سومي هم وجود دارد كه هر سه بعد قضيه را در نظر مي‏گيرد و مسائل سياسي، امنيتي و حقوقي را با هم و در كنار هم مي‏بيند.

به نظر مي‏رسد كه ديدگاه سوم يك سياست مناسب و استراتژي مفيد باشد.

البته فعلاً ديپلماسي نظام نيز ديدگاه سوم را تأييد مي‏كند.



[1]ـ عسگرخاني، ابومحمد، رژيم‏هاي بين‏المللي، تهران: 1383، صص 135-136.

[2]ـ روزنامه جمهوري اسلامي، تاريخ 8/9/1382.

[3]ـ غريب‏آيادي، كاظم، آشنايي با معاهدات خلع سلاح و كنترل تسليحات، تهران: نشر سازمان جغرافيايي نيروهاي مسلح، 1381، ص 46.

بررسي مسائل استراتژي،جنگ،روابط بين الملل 9

 

جنگ اطلاعات

پرداختن به جنگ اطلاعات کاری دشوار است دشوار، زیرا این اصطلاح برای بسیاری از افراد القاگر اموری پراکنده و کمابیش ناپیوسته است. دست کم در یکی از مقالات اخیر که جنگ اطلاعات را از لحاظ نظری مورد بررسی قرار داده، نویسنده به لزوم کسب نوعی امتیاز اطلاعاتی یا تمایز اطلاعاتی به هنگام تدارک جنگ اشاره کرده است. مفهومی که در این جا مطرح است، آن است که صحت و میزان اطلاعات و دانسته های نظامی نیروهای خودی نسبت به نیروهای دشمن در مقایسه با دانسته های دشمن در مورد این نیروها از سطح بالاتری برخوردار باشد.

در تعریفی که از جنگ اطلاعات تا کنون برداشت شده، می توان این تعریف را بیان کرد که «جنگ اطلاعات عبارت است از تکنیک ها و شیوه های حمله به فرایندهای اطلاعاتی دشمن به منظور کاهش میزان اطمینان و دسترسی فرمانده جبهه مخالف به عملکردهای اطلاعاتی نظامی. این حمله معمولاً به وسیله ادوات جانبی(خارج از میدان) و غیر مرگبار انجام می پذیرد و نیازی به استفاده از سلاح های مرسوم نیست.»[1]

جنگ از ديدگاه حقوق بين الملل

از ديدگاه حقوق بين الملل جنگ داراي چهار عنصر اساسي است :

1-            تشكيلات : يعني وجود كشورهايي كه در يك رابطه خصمانه با يكديگر قرار دارند. در اينجا جنگ عبارت از ادامه روابط، نه به صورت ديپلماتيك، بلكه به شكل درگيري نيروهاي مسلح كشورهاست.

2-            جهت و هدف مشخص : در اين وضعيت، كشور جنگ طلب هدفي معين و نهايي دارد و براي نيل به آن مي كوشد. كشور آغاز كننده جنگ مدعي است آغاز جنگ در جهت تأمين منافع و مصالح ملي بوده است. از اين رو هدف، تحميل نظرهاي سياسي به كشور ديگر و واداشتن آن كشور به پذيرش آن است .

3-            عنصر مادي : يعني اعمال قدرت نطامي. جنگ همواره با عمليات مسلحانه اي همراه است كه به دست نيروهاي مسلح كشورهاي متخاصم و با فرماندهي، اقتدار و مسئوليت آنها صورت مي گيرد. به اين ترتيب از ديدگاه حقوق بين الملل جنگ زماني معني و مفهوم حقوقي دارد كه تجاوز قهرآميز انجام گرفته باشد و از اين رو تنها با انعقاد معاهده اي مي توان ميان كشورهاي درگير، صلح برقرار كرد.

4-            عنصرمعنوي : يعني اراده قطعي يكي از طرفين متخاصم، چرا كه جنگ بدون قصدو نيت، مفهومي ندارد. به عبارت ديگر جنگ قانوناً زماني آغاز مي شود كه اخطار صريح قبلي به صورت اعلاميه جنگ بدون قيد و شرط و يا اولتيماتوم كه يك اعلاميه جنگ مشروط تلقي مي شود، صورت گرفته باشد.[2]

جنگ از ديدگاه جامعه شناسي

به طور كلي از ديدگاه جامعه شناسي براي تحقق جنگ وجود چند عامل لازم است:

1-         بايد دو يا چند اجتماع مستقل كه هر يك در خط معيني سكونت دارند، موجود باشند. ستيزهاي اجتماعات نامستقل و به هم آميخته جنگ نيستند.

2-         بايد اين اجتماعات با يكديگر در ارتباط باشند، ميان اجتماعات بي ارتباط نه جنگ روي مي دهد و نه صلح مصداق مي يابد.

3-                       بايد روابط ستيزه آميزي بين آن اجتماعات برقرار شود، اگر اين روابط نباشد جنگ هم صورت نمي پذيرد .[3]

علل جنگ

مـواردى چـون عـشـق بـه قـدرت ، سـودجـويـى ، قـدرت طـلبى ، خودنمايى و نظاير آن ، از جمله عـلل جـنـگ مـعـرفـى شـده انـد، در حـالى كـه ايـن مـوارد، مـعـلولِ عـلت ديـگـرى هـسـتـنـد. در حقيقت ، علل اصلى جنگ به ابعاد مادى و روانى انسان بر مى گردد. به بيان ديگر، جنگ از درون انسان نـشـاءت مـى گـيرد، بگونه اى كه هرگاه يكى از دو بُعد انسان بر بُعد ديگر وى غلبه پيدا كند، آن بُعد غالب ، علتِ واقعى جنگ را مى سازد.(171)

بـا وجـود ايـنـكـه عـلت اصـلى جـنـگ را يـكـى از دو بـُعـد مـادى و روانـى انـسـان تـشـكـيـل مـى دهـد، ولى بـه وسـيـله ابـزارهـا و اهـدافـى چـون سـيـاسـت ، اقـتـصاد، تكنولوژى ، ايـدئولوژى و مـانـنـد آن خـود را نـشان مى دهد. اين بدان مفهوم نيست كه يك جنگ ، داراى يك هدف و ابـزار اسـت ، بـلكـه مـمـكن است ، مجموعه اى از ابزارها و اهداف در آن به كار گرفته شود، امّا يكى از آنها ظهور و بروز بيشترى داشته باشد.

قبل از ورود به بحث اصلى لازم است به سؤ ال زير پاسخ داده شود.

آيا انگيزه جنگ در طبيعت انسان وجود دارد؟

عـده اى (172) معتقدند جنگ در ذات انسان قرار دارد، زيرا در نهاد انسان همواره يك عنصر حـيـوانـىِ غـالب وجـود دارد. بـنـابـر ايـن ، جـنـگ ـ نـه صـلح ـ حـالت واقـعـى انـسـان را تـشـكـيـل مـى دهـد. مـطابق اين نظريه ، جنگ ناشى از طبيعت انسان است و جنبه وراثتى دارد و نمى توان آن را تغيير داد.

نـظـريـه فـوق بـه چـنـد صـورت ديـگـر نيز مطرح شده است كه هر يك نشان مى دهند در انسان صـفـاتى به صورت ذاتى وجود دارد كه ـ آن صفات ذاتى ـ منشاء جنگ به شمار مى روند. به عنوان مثال ، گفته مى شود در هر انسانى ميل به برترى جويى و برترى طلبى وجود دارد كه نـاخودآگاه وى را به سوى جنگ مى كشاند و يا همه انسانها خواهان كسب سود و افتخار بيشترند و بـراى دستيابى به آن چاره اى جز جنگ ندارند. همچنين خشم و غضب كه در هر انسانى يافت مى شـود، اگـر به حد افراط برسد، جنگ حتمى است و نيز چون هيچ انسانى به انسان ديگر اعتماد ندارد، همواره از جنگ براى دفاع از خود استفاده مى كند.(173)

دلايـل متعددى براى ابطال نظريه فوق ارائه شده است كه با رعايت اختصار به چند نمونه آن اشاره مى شود:

1 ـ اگر جنگ جزء ذات انسان است ، در آن صورت بايد سراسر تاريخ بشر پر از جنگ باشد، در حالى كه چنين نيست .

2 ـ اگـر مـا جـنـگ را جزء ذات انسان به شمار آوريم ، بايد انسانهايى را كه براى برقرارى صـلح تـلاش كـرده يـا مى كنند را فاقد طبيعت كامل بدانيم . در صورتى كه لازمه تلاش براى استقرار صلح ، بهره مندى از قواى روانى كامل است .
3 ـ اگـر گـفـتـه شود جنگ جزء ذات انسان است ، پس بايد جلاّدان و جانيان تاريخ مانند چنگيز، هـيـتـلر و مـانـنـد آن را كـسـانـى دانـسـت كـه بـه مـقـتـضـاى طـبـيـعـت خـود عـمـل كـرده انـد، بـنـابر اين آنان را نبايد سرزنش كرد، در حالى كه هر عاقلى آنان را سرزنش كرده و مى كند.
(174)

در واقـع ، ريـشـه مادى يا روانى بودن جنگ به درون انسان بر مى گردد، نه اينكه انسان به صـورت فطرى و ذاتى جنگ طلب باشد، بلكه انسان موجود مختارى است كه مى تواند از وقوع جنگ جلوگيرى نمايد.

ايـنـك پـس از روشـن شـدن پـاسـخِ سـؤ ال فـوق ، بـه بـررسـى علل مادى و معنوى جنگ مى پردازيم .

علل مادى جنگ

هـر يـك از ابـزارهـاى مـادى كه براى آغاز و يا ادامه جنگ به كار مى رود، اگر با هدف و انگيزه مـذهـبـى ، الهـى ، خـدمـت بـه انـسـانـيـّت و نـظـايـر آن بـه كـار رود، در چـارچـوب عـلل مـعـنـوى جـنـگ قـرار مـى گـيـرد. آنـچـه مـوجـب شـده اسـت ، عـلل زيـر جـزء عـلل مـادى جـنـگ مـحسوب شود آن است كه هرگاه جنگ فقط با انگيزه ها و هدفهاى اقـتـصـادى ، سـيـاسـى ، اجـتـمـاعـى و مـانـنـد آن هـمـراه بـاشـد، در آن صـورت علل مادى جنگ را تشكيل خواهند داد.

1 ـ علل سياسى جنگ

بـرخـى عـقـيـده دارنـد، هـرگـاه سـيـاسـت تـوانـايـى خـود را در حـل و فـصـل اخـتـلافـات از دسـت بـدهـد، جـنگ آخرين وسيله اى است كه براى دستيابى به اهداف سـيـاسـى مـورد اسـتـفـاده قـرار مـى گـيـرد. بـه بـيـان ديـگـر، زمـانـى كـه سـيـاسـت در حل مسائل با شكست رو به رو شود، جنگ تنها راه باقيمانده براى تحقق هدفهاى سياسى است .

اگـرچـه نـمـونـه هـايـى از جـنـگ را مـى توان براى نظريه فوق پيدا كرد، ولى جنگ فقط به دلايـل و عـلل سـيـاسى انجام نمى شود، به بيان ديگر تصور اينكه پس از شكست سياست ، جنگ صـورت مـى گـيـرد، اشـتـبـاه است ، زيرا پس از شكست سياست ، ممكن است جنگ صورت گيرد، امّا وقـوع آن حـتـمـى نـيـسـت ، زيـرا بـه عـنـوان مـثـال ، تـوسـل بـه راهـهـاى اقتصادى مى تواند راه حـل ديـگرى براى حل اختلافات فيمابين در اين شرايط باشد. همچنين اگر جنگ ادامه سياست است (175) و پـس از شـكـست سياست ادامه مى يابد، پس بايد موقعى كه جنگ در جريان است هـيچ گونه روابط سياسى بين متخاصمين در جريان نباشد، در حالى كه در شديدترين جنگها، روابط سياسى ضعيفى بين طرفين درگير برقرار است .
دولتـهـا و كشورها براى تحقق اهداف سياسى يا گسترش حاكميت ملّى و نيز امپرياليستها براى سلطه گرى فقط متكى به جنگ نيستند، بلكه ممكن است از ابزارهاى ديگرى چون پاداش و تنبيه نـيز استفاده كنند. همچنين بايد يادآور شد كه به هم خوردن هر توازن قوايى منجر به جنگ نمى شـود. بـه عـنـوان مـثال ، پس از فروپاشى شوروى به هم خوردن توازن بين آمريكا و روسيه منجر به جنگ نشد.

2 ـ علل اقتصادى جنگ

تلاش براى دستيابى به امكانات اقتصادى ، منابع زير زمينى ، از بين بردن موانع تجارى و گـمـرگـى و مـانـنـد آن از عـلل اقـتـصـادى جـنـگ مـعـرفـى شـده انـد. بـه عـنـوان مـثـال ، عـده اى جـنگ جهانى اوّل را ناشى از تلاش كشورهاى آلمان و ايتاليا براى دستيابى به بازارهاى جهانى و مواد خامِ لازم ، دانسته اند.(176)
مـهـمـتـريـن نـظـريـه اى كـه ريـشه جنگ را فقط در مؤ لفه هاى اقتصادى جستجو مى كند، تفسير مـاركـسـيـسـتـى از جـنـگ اسـت . مـاركـسـيـسـتـهـا از يـك سـو، عـقـيـده دارنـد تـقسيم كار و برقرارى اصـل مـالكـيت خصوصى ، طبقات مختلفى را در جامعه بشرى ايجاد كرده است و تا زمانى كه اين طـبـقـات بـاقـى بـاشـنـد، جنگ نيز وجود خواهد داشت و از سوى ديگر، آنها براى تحقق كمونيسم جـهـانـى ، جـنـگ را لازم مـى دانـنـد؛ جـنـگـى كـه بـين طبقه كارگر و طبقه سرمايه دار روى خواهد داد.(177)
شـكـى نيست كه عامل اقتصادى مى تواند در بروز و ظهور جنگها نقش داشته باشد، امّا چنين عاملى نمى تواند به صورت مطلق ريشه همه جنگهاى بشرى ـ مانند جنگهايى كه در جهت گسترش دين و يا حفاظت از آن انجام مى شود ـ باشد، چنان كه از نظر تاريخى ، ايجاد طبقات اجتماعى به آن صـورتـى كـه مـاركـسيستها مى گويند آن هم در تمام دنيا كه جنگ در آن كم و بيش جريان داشته اسـت ، بـه اثـبـات نـرسـيـده اسـت . البـتـّه فـروپـاشـى شوروى خود دليلى بر بطلان عقايد ماركسيسم ـ لنينيسم بخصوص نظريه علل اِقتصادى جنگ به شمار مى رود.

3 ـ ساير علل مادى جنگ

جـنـگ داراى ريـشـه هـاى مـادى ديگرى نيز مى باشد كه به برخى از آنها به اختصار اشاره مى شود.

الف ـ عـلل زيـسـتـى جـنـگ : ايـن نـظـريـه بـه چـنـد صـورت مـطـرح شـده اسـت . اوّل ، جـمـعـيـت جـهـانـى در مقايسه با منابع غذايى از رشد بيشترى برخوردار است ، بنابر اين بـراى بـرقـرارى تـعـادل بين اين دو، چاره اى جز جنگ نيست . اين نظر نمى تواند درست باشد، زيـرا بـررسـيـهاى به عمل آمده نشان مى دهد كه مواد غذايى موجود در زمين براى تغذيه پانصد بـرابـر جـمـعـيـت فـعـلى كـافـى اسـت .(178) دوم ، تلاش در جهت دستيابى به فضاى بيشتر به منظور بهره مندى از امكانات افزون تر منجر به جنگ مى شود. اين نظريه كه ناشى از افـكـار بـرتـرى طـلبـى نـژادى است ، يك دليل عقلى و منطقى براى شروع جنگ محسوب نمى شـود، چـنـان كـه تـعـداد كـمـى از كـشـورهـاى جـهـان ، (مـانـنـد آلمـان نـازى ، اسرائيل غاصب ، نژاد پرستان سابق آفريقاى جنوبى ) به چنين اصلى اعتقاد دارند.

ب ـ امـپـريـاليـسـم : امـپـريـاليـسـم نـيـز گـاه بـه عـنـوان عامل اصلى براى آغاز جنگ معرفى شده است . در اين ديدگاه ، امپرياليسم به دو صورت ، علت جنگ محسوب مى شود. اوّل ، در سطح داخلى ، سرمايه داران براى دستيابى به سود بيشتر، به غـارت و چـپـاول خـشـونـت آمـيـز دسـتـمـزدهـا و دسـت رنـجـهـا مى پردازند. دوم ، در سطح خارجى ، امـپـريـاليسم براى بهره مندى از مواد اوّليه ارزان و بازارهاى وسيع دست به جنگ مى زند. اين نـظـريـه عـلل جـنـگـهـاى سـودجـويـانه و استعمارى را نشان مى دهد، امّا انگيزه جنگهايى كه غير امپرياليستها در نقاط ديگر جهان انجام مى دهند، را روشن نمى سازد.

ج ـ دو نـظـريـه ديـگـر: نـظـريـه هـاى ديـگـرى دربـاره عـلل مـادى جـنـگ وجـود دارد. بـه عـنـوان مـثـال يـكـى از اين نظريه ها مربوط به (هراكليوس يا هراكليت ) دانشمند يونانى است . به اعتقاد وى ، جنگ بذر ترقى را مى افشاند، امّا چنين نظريه اى فـقـط بـه يـك رويـه جـنـگ تـوجّه دارد. در واقع جنگ دو رويه دارد. يك رويه آن سازندگى و رويه ديگر آن بدبختى ، فلاكت و كشتار است .(179)

نـظـريـه ديـگـرى كـه در ايـن مـورد قـابـل تـوجـّه اسـت ، از سـوى هگل دانشمند آلمانى ابراز شده است . به عقيده او، جنگ سرنوشت جهان را مشخص مى كند. اين نظر هگل درست نيست ، زيرا آنچه سرنوشت عالَم را تعيين مى كند، جنگ نيست ، بلكه قدرت است كه جنگ يـكـى از ابـزارهـاى آن بـه حساب مى آيد. به بيان ديگر، هر كشورى قدرتمندتر است ، براى تعيين سرنوشت دنيا امكانات بيشترى در اختيار خواهد داشت .(180)

د ـ ريـشـه جـنـگ از نـظـر سـازمـانـهـاى بـيـن المـللى : در مـيـثـاق جـامـعـه مـلل و هـمـچنين در منشور سازمان ملل متحد كه هر يك بر تاءمين صلح و امنيت جهانى تاءكيد دارند، فـقـط به صورت تلويحى ، عواملى را كه موجب بروز جنگ مى شود، بر شمرده اند. از جمله اين عـوامـل مـى تـوان بـه عـدم احـتـرام بـه حـق حـاكـمـيـت مـلل ديـگـر، زيـر پـا گـذاشـتـن اصـل تـسـاوى كـشـورهـا، نـقـض يـكـطـرفـه قـراردادهـا، آشـنـا نـبودن با حقوق و اعتقادات ساير مـلل و نظاير آن اشاره كرد.(181) هر يك از اين موارد همانند ساير نظريه هايى كه در ايـن بـخـش مـطـرح شـده اسـت فـقـط بـه بـخـشـى از عـلل اصـلى جـنـگ تـوجـّه دارد و حداقل به ريشه هاى روانى و معنوى جنگ بى توجّه است .


پاورقي :

2- جنگ اطلاعات، دوره های عالی جنگ دانشکده فرماندهی و ستاد سپاه. احمد رضا تقاء.

6- ضيائي بيدگلي، محمد رضا، نگرشي اجمالي به حقوق جنگ، مجله حقوقي، ش ششم، تابستان و پائيز 1365، ص 18

7- مي ير، پيتر، جامعه شناسي جنگ و ارتش، ترجمه عليرضا ازغندي و محمد صادق مهدوي، چ دوم، تهران نشر قومس، 1371، ص 30


منابع :

171- تـاكـنـون هـيـچ گونه تبيين كلى از علل جنگ ارائه نشده است . تقسيم فوق يك تقسيم قـراردادى اسـت ، عـلت چـنـيـن تـقـسـيـمـى آن اسـت كـه عـللى چـون سياست ، اقتصاد، تكنولوژى و ايـدئولوژى را مـى تـوان در چـارچـوب دو بـعـد مـادى و مـعنوى قرار داد. به بيان ديگر، جنگ از خشونت بر مى خيزد و خشونت يك پديده روانى است .
172- مانند افلاطون ، ارسطو، فرويد و توماس هابز (هابس ).
173- بـازشـنـاسـى جـنـبـه هـاى تجاوز و دفاع ، 2 ج ، ج 1، ص 198، ستاد تبليغات جنگ شوراى عالى دفاع ، تهران 1368.
174- همان .
175- (كـلاوزويـتس ) جنگ را ادامه سياست مى دانست ، در حالى كه لنين جنگ را همان سياست و هيتلر سياست را همان جنگ مى دانست .
176- جـنـگ و ضـد جـنـگ ، آلوين و هايدى تافلر، ترجمه شهيندخت خوارزمى ، ص 11 ـ 41 ـ 47، نشر سيمرغ ، 1372.
177- بـازشـنـاسى جنبه هاى تجاوز و دفاع ، ستاد تبليغات جنگ شوراى عالى دفاع ، ص 202.
178- امپرياليسم و عقب ماندگى ، همايون الهى ، ص 58، انديشه ، ص 1367.
179- بازشناسى جنبه هاى تجاوز و دفاع ، ج 1، ص 59.
180- آيا جنگ در طبيعت انسان است ؟ جعفرى ، ص 63.
181- جـنـگ و صـلح از ديـدگـاه حـقـوق و روابـط بـيـن المـلل ، مـحـمـود مـسـائلى و عـاليه ارفعى ، ص 46 ـ 54، مؤ سسه چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه ، 1371.